"قاطر حیوان عجیبی ست!"
با حرارت ِ هراسانی می گفت:
روی نجابت ِ رنجور پرید
حماقت ِ حقه باز
حدود بیست نسل پیش!
"در کلاس تاریخ
تازه فهمیدم
چرا ما
ویژگی های عجیب یک قاطر را داریم!"
..
"من و خدا!"
هیچ وقت
کاسب خوبی نبودم!
یادم می آید
برای اولین بار
برای معامله با خدا
رفته بودم مسجد!
وقت ِ برگشتن
کفش هایم با کلاه
عوض شده بود!
..
"پوچ!"
نشسته بودم
در اتوبوس عمر!
شاگرد ِ پیام بر
رو به مسافران کرد و گفت:
با تشکر
کمر بند ها را دیگر باز نمایید!
با احترام
کلاه هایتان را دیگر بردارید!
یک دقیقه سکوت کنید،
در بن بست ِ باورتان
دره ی مرگ نزدیک است.
..
"حس بی تو!"
"سر تیتر روزنامه ی امروز:
چتر باز
چترش باز نشد!"
.
.
در نزدیکای لمس زمین
حس ِ این اتفاق
چقدر شبیه احساس ِ من است
وقتی تو نیستی!
..
"سوء تفاهم!"
پیاده رو را
در ذهنم
با تمام جزئیات
تجسم می کردم!
مثلا
دست های من خالی بود
دست های تو پر!
و خار خیانت داشت
کم کم
روی خاک نرم تخیلم
سبز می کرد!
.
.
ولی خیلی زود
در پرتگاه ِ حقیقت
هم رنگ ِ همان گلی شدم
که در دستت بود!
..
"هشدار!"
از کدام طرف
طلوع می کنی؟
باطری قلبم
خورشیدی ست!
..
"تجربه تلخ"
اندوهم
برای روزهای با هم بودنمان است
نه این ایام با هم نبودن!
..
م.راهین
احـسـاس ، آهــسـته بــر آرامـگـاه ِ گـلــواژه ها روئــیـده بــی درنــگ
نــخــل ِ شعـــرم شــاعــرانه ایـســتاده حتّـی میـان ِ جـلــوه های جنـگ
ایــن غــزل را مــنـثـور مـی کــنــم بـر عـشق آفــرین ِ ایـثارگـری کـه
یک تـنـه تـنــهایــیم را کُشت! پشت ِ رُزهای سنــگرساز ِ ســرخ رنگ
جنگ ِعشقت گرچه آواره ام ساخت، دل سوخت، در سوته سرا مانـدم
کوله بارم درد ، جز سیـنه ات شب-پناهی نبود، نه بر ابــر نه سنـگ!
صــبر بی معــناسـت وقــتی قـلب ، قــصد ِ قـلمـرو های غـربـتانه کـرد
منــفجر شــد بیـن ِ آغــوش ما مـیـن های مــرز در آن تنـگـنای تنــگ
رفــت چنـدین سـال و اخبـارِ آتـش بـَسَش اعـلام گـشـته درونِ چشـمت
نیـست آن آشـوب و ساز و بـرگ ، نیـست بر سزمینِ دل، نشانِ هنگ
ســوی تــنـهــایی بـاز پـرچــمی در دســت گــیــر و آمـاده نــبـرد بــاش
ارتــش ِ ســلــول های تــنـم ، پیـشـبــازانــه کــرده انــد پـیــش فــنــگ
..
م.راهین
اردی ماه 91
پادگان سراب نیلوفر
برچسبها: عشق, جنگ, غزل
تا علف های انتظار را
روی قبر عقل نخورند
آرام نمی گیرند
یابوهای یاوه اندیش !
..
م.راهین
اینگونه
عابرانه
نگاهم نکن!
بگذار
سوار قطار قلبت شوم
روی سکوی اولین ایستگاه زندگی!
تا آخرین ایستگاه
همه ی بلیط ها را هم خریده ام،
جز بلیط کوپه ی مخصوص خاطراتت
که فروختنی نبود!
..
م.راهین
زیر اقیانوس آفرینش
وقتی شیطان
سجده گاهش
شعله ی نفس ماهیانی ست
غرق شده در عمق ایمان!
دیگر خدا
خود را
به آب و آتش نخواهد زد .
..
م.راهین
هوس با رنگ عشق
ازدحام عشق های عشوه گر
عذاب عواطف اجباری ست!
بی تردید!
قطره ی دیروز
چشمه ی امروز
دریای فردا
سوگوارند
برای شبنم های شبفرار!
***
گریه های بی معنی
نشانه ی عشق نیست
سُر خوردن شبنم های مجبور
روی گلبرگ های
تازه روئیده ی شقایق!
آری
گاهی
طعم گریه ها هم
شیرین است!
***
آزادگی
-دیروز-
پنجره با من حرف می زد
-برای خانه باغ-
دلش لک زده بود.
چند سال پیش
-در هیاهوی آهن فروشان-
هم اتاق شدیم.
جدی نگرفتم حیف!
-امروز-
باز نشد!
جان من برو!
احوال پنجره را جویا شو!
***
تقلید
کوهی
شبانه
هنگام راز و نیاز
سر بر شانه ی چپم می گذاشت
آنقدر می گریست
خانه ام را آب می بـُرد.
حالا تپه هم می بينم
دریا زده می شوم
نگو چگونه
نپرس چرا؟
می رنجد.
***
ساده دلی
فلسفه ی عجیبی ست!
گلیم نمدی!
گلدان سفالی!
ژاکتی مخملی!
دیگر قایق کاغذی حتما ساختی؟
می دانی کدام دست تشکری ؟
ها!
حتی نمی دانی
تو به آن زندگی بخشیدی
یا آن ها به تو؟
گفتم عجیب است!
***
نجات
شاعر
دروغ می گوید،
خورشید خالی نمی بندد!
شاعران
این گونه می گویند
تا اگر راست گفتند
لااقل روز را ببینند!
***
زندگی
همسایه ای دارم بد بین!
از خواب می پرد
همچون گراز وحشی!
شب ها
عین مار می خزد!
صبح ها
سیم خاردار می فروشد!
متری
نه کیلویی!
عصرها
دامن مردانه ی بی دین!
زیب دار
نه چین چین!
...
م.راهین
خسته ام از گذر ثانیه ها
زندگی میکنم از ناچاری
خسته از شهر غبار آلودم
خسته از روز و شب تکراری
در و دیوار به من میخندند
سر هر کوچه شدم آواره
مردم شهر به من میگویند
شاعر ِ دربه در و بیچاره
شده دنیا قفسی از آهن
دل مردم همگی پوسیده
همه نیرنگ و همه مکر و ریا
ساقه ی مهر خدا خشکیده
خسته ام، خسته ام از صبر خدا
غصه و غم شده هم آغوشم
دیده ام اشک یتیمان اما
گوشه ی خلوت خود خاموشم
لحظه ها ثانیه ها میگذرد
بی کس و خسته ام و دلگیرم
آرزوها شده مانند سراب
در جوانی من از عالم سیرم
همه خوابند در این شهر سیاه
دل ِ من غرق در این بی تابیست
مونسم اشک در این ظلمت بود
قصه ی شب پُر ِ از بی خوابیست
من و آن آینه ی کنج اتاق
پیرمردی که شده
تصویرم
شده تقدیر همین بخت سیاه
عاقبت با غم خود میمیرم
با درود خدمت دوستان شاعر و مخاطبان فرهیخته ام
شعری که در ابتدای این مطلب با هم خواندیم اثری زیباست از جناب مجیدشاکری حسین آباد گرامی که قصد دارم چند واژه ای به انتهای آن جهت تفسیرش بدوزم ، امیدوارم مورد توجه دوستان قرار گیرد .
برای شروع از قالب شعر صحبت خواهم کرد ، چهار پاره یا دو بیتی پیوسته که از قالب های جدید شعر کلاسیک به حساب می آید دارای آزادی عمل بیشتری نسبت به قالب های مشابه خود است و انوان مختلفی بر اساس چینش قافیه ها پیدا می کند ، از معمول ترین این انواع نوعی ست که در این شعر به چشم می خورد ، یعنی هم قطار بودن قافیه های مصرع دوم و چهارم .
قالب چهار پاره تقریبا در ابتدای همین قرن و دقیق تر در اوان انقلاب مشروطیت توسط شاعرانی مشهور همچون فریدون توللی، فریدون مشیری، مهدی سهیلی و پرویز خانلری به قالب پر کاربردی تبدیل گردید ، این قالب ویژگی های خاصی دارد از جمله ریتم خاص و موسیقی غنی ، توانایی پذیرایی از کلمات امروزی با توجه به عروض مورد استفاده و آزادی عملی که تذکر داده شد ، این آزادی عمل بدین معناست که شاعر توانایی خود را فقط معطوف به قافیه سازی نمی کند ، بلکه لطافت شعر را با توجه به مصرع ها قطعه بندی متناسب می کند و این باعث شکوفایی تصاویر بهتر و امروزی تری خواهد شد.
پس از معرفی قالب به عروض و وزن این شعر خواهیم پرداخت ، به طبع باید تمام مصرع ها هم وزن باشند ، پس به عنوان مثال مصرع اول و هفتم را برای هجابندی غربال می کنیم:
خسته ام از گذر ثانیه ها : خس/ت ِ/ اَ/مز/گُ/ذَ/ر ِ/ثا/نی/یِ/ها è 11 قسمت عروضی
مردم شهر به من میگویند : مر/دُ/م ِ/ش/هر/بِ/من/می/ گو/ ی/ند è 11 قسمت عروضی
"دو هجای کشیده /شهر و یند/ را به صورت کوتاه و بلند نوشتم"
مشخص شد که وزن خالص شعر با توجه به این غربال حفظ شده و البته از خواندن شعر نیز مشخص بود که شاعر به این قضیه پایبند است و حفظ این ریتم از نکات مثبت شعر می باشد.
از لحاظ عروضی فعل وار ، با نگاهی اجمالی به شعر متوجه استفاده از اختیارات شاعری می شویم ، استفاده از اختیارات شاعری تا حدی که شعر را از ریتمش نیاندازد توصیه شده است که خوشبختانه در این شعر هم رعایت گردیده و شاعر به خوبی از پس ماجرا برآمده است ، در این شعر بیش از همه از تبدیل مصوت های کوتاه به بلند و بر عکس استفاده گشته که با تلفظ صحیح می شود با موضوع کنار آمد .
و از برون بگذریم ، به درون بنگریم ، شعر از لحاظ ساختار عمودی دارای ویژگی های خوب و از لحاظ ساختار افقی نیز به همین ترتیب ظاهر گردیده است ، کلمات هم خانواده در طول و عرض شعر دیده می شود ، کلمه کلیدی شعر که همان کلمه خسته است و کلمات هم خانواده این کلمه از تکرار ، آواره ، در به در ، دلگیر ، بی کس ، بی تاب ، بی خواب ، آینه ( کلمه ای که نماد تکرار است ) و .. همگی ویژگی های مشترکی دارند که کمک می کند شعر دارای پیوستگی و یکدستی خاصی شود .
زبان شعر ، زبانی قدیمی نیست و این هم از ویژگی های مثبت این اثر به شمار می آید ، صنایع شعر از جمله استعاره و تشبیه ، حس آمیزی و تشخیص ، تا حدی واج آرایی و نیز تضاد به خوبی عمل کرده اند و رنگ و بوی خاصی به این اثر داده اند ، شاید تصاویر اندکی قدیمی هستند ولی با این وصف باز هم به زیبایی استفاده شده است .
و البته مفهوم شعر ، این گونه مفاهیم نیز همانند قالب چهار پاره پس از پدید آمدن پدیده روشن فکری در ایران به شکل خاصی درآمده است ، بعضی آن را سیاه نمایی و بعضی اشعار معترضه و نیز بعضی دیگر از آن به عنوان رئالیسم اجتماعی و یا واقع گرایی جمعی یاد کرده اند ، که صد البته همه ی این اسامی فرق چندانی با هم ندارند چون صد سال اخیر ایران همراه بوده با تمام اتفاقات واقعی ناگواری که می تواند هر دیدگاهی را سیاه و هر فرقه ای را معترض کند .
شاعر از اوضاع خودش خسته ست و دلایلی هم در سیر گفتار شعر می آورد که منطقی به نظر می رسد و این گونه شعرش در لایه ای از سیاه نمایی ، به واقعیتی که بر جامعه ی پیرامونش حاکم است معترض می گردد و از نحوه ی بیان او مشخص می شود که رنج انسان را با احساس شاعری گره زده است .
به هر حال در تعدد آثار امروزی که بیشتر سبک های مدرن و پست مدرن ایرانی دارند ، خواندن این چنین اشعاری که رنگ و بویی آمیخته با اشعار کلاسیک دارند خالی از لطف نیست ، برای شاعر این اثر که از شاعران بسیار توانای ایران به خصوص در سبک مثنوی ست آروزی سلامتی و موفقیت دارم و نیز برای شما خواننده گرانقدر..
م.راهین
اردی ماه 91
گشته گاراژ ِ گلو گاه
پارکینگ ِ بغض.
بنزین ِ بخت
این ایام
یافت نمی شود
در باک ِ هیچ گره ای!
مشکلات مبهم
رسوب کرده اند
کف ِ سیلندر های ذهن،
پیستون های کارگر ِ پریشان
بدون مزد
می زنند
بی هدف
بر پیشانی ِ سرنوشت!
و در روزنامه های شب زده
شایعه شده
فهم های فرسوده
عوض می شوند
با فکرهای جدید.
افسوس!
در اتوبان عجیب ارشاد
هر چند متر حرف
یک ایست، بازرسی
متوقف می کند
حرکت بی ملاحظه ی واژه هایم را!
آری خیلی زود
می روم روی ریل های زندگی،
قطار غم
سوت زنان می آید
سمت ِ سبزترین باورم
و سوزن بان ِ خط قرمز
باز هم بیدار نیست
و واگن واژه هایم
بی تردید
واژگون می شود این جا هم!
هوایی شدن
یا
دل به دریا زدن
خوب نیست هیچ وقت
-همیشه شعور شعرم می گوید!-
همین روزها
می روم روی خاکی ترین راه
امتحان می کنم بیراهه ترین راه ها را
برای فرار از زندگی ماشینی.
م. راهین
تنگنای ِ تنهایی
چهار دیواری ِ نامرئی ِ دل
قاب ِ عکس ِ احساس
ساعت ِ سه ثانیه به آفتاب
پنجره ی نیمه باز ِ عقل
نسیم ِ آرام ِ آگاهی
بوی اقاقی های ِ باغ ِ اندیشه
صدای ِ عابران ِ کوچه ی ِ تفکر
وسوسه های ِ لبخند ِ رهایی
شمارش ِ معکوس ِ قدم های تاریکی،
.
.
آری
آروزیم
در چنین اتاقی
زندگی ست!
..
م.راهین
تقدیم به خ.ف عزیزم ، دوستت دارم به اندازه ی تمام بزرگی و مهربانی ات ..
کف صاف عابررو کاملا یخ زده و انعکاس تراشه های نور خورشید فضای مبهم به کوچه می داد، گره گوار اطراف را نگریست و جز مامور حمل زباله که با جارویی چوبدار در حال کف روبی و آواز خواندن بود، بشر و حشری را پیدا نکرد.

آرام قدم بر سطح صیقلی پیاده رو نهاد و لرزان لرزان پاهایش را راهی مقصد نمود، هنوز چند متر از حصار خانه اش که گویی هزاران سال است هیچ تعمیری از آن نگشته و هر لحظه نوید ویرانی را می دهد، دور نگشته بود که هر دو پایش همچون دوران کودکی که خود را بر سرسره تاب می داد به هوا بوسه زد و گره گوار بیچاره تسلیم سنگ فرش جلوی خانه اش گشت و بر خاک یخ زده افتاد، آسمان هنوز آبی نشده و لامپ تیر چراغ برق تنها، ساده و روشن مانده و کمری که احتمالا خُرد شده، تنها افکار او به نظر می رسید، با کمک دستانش با جانی نیمه گشته و به دشواری برخاست و به محکم کردن جایگاهش تقلا می کرد که گویی بخت با او یار نیست و هنوز پا نشده باز نقش بر زمین گشت، آن قدر بی رمق و آشفته شد که دیگر نای بلند شدن نداشت.
مامور شهرداری که تماشگر تئاتر دراماتیک و مجانی گره گوار بود با چوب دستی اش به سوی مرکز حادثه دوید، نمی دانست آنجا ثقل اتفاقات نادر است! مامور بخت برگشته هم با سراسیمه گی تمام جفت پاهایش را نصیب فلک نمود و آن چنان با لگد و چوبدستی بی تعادلش بر سینه ی گره گوار کوبید که بی شک جان از هر دو بدن به ستوه آمد، باز کوچه بود و فضای مبهم و این بار دو مرد زمین خورده، نگارگری می خواست چیره دست تا طنزی تلخ را نمایان کند.
گره گوار چشمانش را گشود و به طرف پیرمرد چرخید و تازه به یاد آورد که ماجرا چه بوده و آرام صورت اورا لمس کرد و پیرمرد هم با نگاهی درمانده و حیران به گره گوار نگریست، وقتی هر دوفهمیدند زنده هستند بر زمین نشستند و با کمک هم بلند شدند و بعد چشم در چشم هم بلند خندیدند، جملات کوتاه و پشت سر هم نشانه ی صمیمیت و بی آلایشی است، احوال هم را جویا شدند و هر یک به دنبال مسیر زندگی خویش راه افتادند.
گره گوار در اندیشه ی صامت خود غرق در رویاهایی که گویی سال ها برای دست یابی به آن ها انتظاری میخ کوبانه بر دیوار فرداهایش می زد، تبلور می کرد و هیچ گاه حتی برای ثانیه ای نا امیدی و خزان گرفتگی را به وجود خسته و روان آزرده اش راه نمی داد و همیشه در ایام رنج، آسان گرفتن را بر دفتر مشق روزمرگی اش تمرین می نمود، امروز هم متنی سخت در دفتر خاطرات مسخ شده اش خواهد نوشت.
از کوچه به ظاهر آرام گذشت و قدم زنان در مسیری که خلوتی و رعب آوری را می فروخت به جلو پیش می رفت، چند دقیقه ای همه چیز خوب گذشت تا اینکه به نزدیکی یک پارک جنگلی متروک رسید که گویی باغبانش ترک عادت کرده و آنجا تبدیل به مکانی وهم آلود و شاخ در شاخ گشته بود.
![]()
گره گوار در نگاهش کمی حسرت و ناراحتی بازی می کرد ولی وقتی نگاهش به دو سگ بسیار زشت و کثیف دوخته شد درختان بی صاحب را از یاد برد و به فکر راه چاره ای برای فرار از دندان های گرسنه ی آن ها افتاد، به سمت آنها خم گردید و چهره ای خشن به خود گرفت تا شاید بترسند اما انگار بیشتر نظر آنها را جلب کرد و آهسته با غرشی آرام به سمت گره گوار می آمدند، وقتی فهمید برای ترساندن آن ها بسیار اندام و جلوه ی مضحکی دارد، بی فکر، شروع به دویدن کرد، سگ ها هم پارس کنان به دنبال او افتادند، گره گوار همچون دونده های دو صد متر و ماراتون از خود سرعت و استقامت قابل توجهی نشان می داد، عرق بر پیشانی سردش جاری گشت، لباس های کهنه و گشادش در این ماجرا به کمک او آمدند، ترس چهره اش را خورد و تمام اعضای بدنش بی حتی یک مکث در تکاپوی نجات از چنگال آن دو سگ وحشی بودند، یکی از سگ ها که گویا علاقه ی بیشتری به ساق پای آدم داشت از دیگری سبقت گرفت و به چند سانتی گره گوار گوشت تلخ رسید، با حرکت پوزه شلوار چرکین او را به دندان کشید و شاید آن قدر زهر فرو رفته در پارچه اش فراوان بوده که سگ بیچاره به غلط کردن افتاد و از حرکت ایستاد، سگ دیگر هم که زودتر بی خیال چهار پاره استخوان شده بود.
گره گوار با بدنی خیس عرق، مو های ژولیده ، لباس های بر هم رفته و پاچه ی شلواری وحشت زده و زخمی از حرکت ناتوان ماند و به دیواری تکیه زد و بر زمین نشست، زمین هم به او نساخت و از سرمای زیاد باز ایستاد، با مشت بر دیوار بی آزار می کوبید تا شاید کمی خالی شود.
بعد از گذر ساعتی آفتاب خم ابرویش را برآورد و کم کم مردم از خواب و خانه نشینی برخاستند، گره گوار تازه به کنار ایستگاه رسیده بود و قصد داشت با اولین اتوبوس به مرکز شهر برود، هنوز هم معلوم نبود او به دنبال چه می گردد، چند مسافر با شکل و شمایلی متفاوت سر رسیدند و کنار گره گوار که همچون مخروبه ای بر صندلی آوار شده بود، منتظر ایستادند .
از دور درخشش شیشه هایی بزرگ و برافراشته بر جاده افتاد و نزدیکتر که می شد نقش اتوبوس پر رنگ تر می گشت، گره گوار همیشه دوست داشت کنار پنجره بنشیند و مردمان پیاده، طبیعت و مناظر ساکن را در حال حرکت به جلو ببیند، سرایدار مدرسه ای در حال تمیز کردن جلوی درب بود، آن طرف تر مردی داشت کرکره های امیدش را بالا می کشید، مردم کم کم پیاده رو را شلوغ کردند، آپارتمان های بلند چشم گره گوار را دزدیدند، همیشه دوست داشت در واحدی هرچند کوچک ولی در میان آنها زیست کند! پنجره های آنها را با دقت نگاه می کرد، زنی با لباس کم در حال شانه کردن موهایش است، همسایه اش انگار لباس هایش را برای خشک کردن جلوی پنجره می آویزد و نمی خواهد گرمای خورشید بی قرار را در ان سرما از دست بدهد ، چند واحد آن طرف تر اما همه ی پنجره ها نرده دارد و شیشه ها هم مات هستند، بازی کودکان که در راه مدرسه بودند ، هتل و اتل های سیاه و رنگی با سبک های مختلف را با امیدی جالب نگاه می کرد و لذت می برد که هنوزم انسان خوشبخت وجود دارد.
کم کم به مرکز شهر نزدیک می شود و باید برای پیاده شدن آماده ، شیرینی بیرون حواسش را آنقدر پرت کرد که سوار شدن این همه آدم که پا در چشم هم کرده بودند را ندید! ایستگاهی که باید پیاده میشد همین ایستگاه می باشد! ولی آن قدر جلوی راهش آدم نشسته و ایستاده و همهمه بود که حتی به وسط نرسیده، اتوبوس حرکت کرد، عادت داد و فریاد و زاری هم نداشت و گاهی هم چوب این محافظه کاریش را می خورد، از میان پاها، دست ها و گردن ها خزید تا به کنار راننده رسید و می دانست باید تا ایستگاه بعدی صبر کند. پیاده شد و چاره ای جز یک ایستگاه برگشتن با پای پیاده را نداشت ، با حالتی شبیه دویدن راه می رفت تا بالاخره با هزار دردسر به جایی که می خواست رسید ، بزرگ ترین و معروفت ترین بانک شهر! ... ادامه دارد ..


